![]() |
![]() |
|
| آزادی مجسمه |
|
بنام یزدان پاک
وقتی بیدار شدم ،فهمیدم که دیر شده.خیلی سریع و صبحانه نخورده بیرون رفتم.هوا صاف و آفتابی بود.حالت عادی نداشتم. چیزی برایم عجیب بود ولی نمی دانستم که چیست. از سر پیچ که رد شدم آکروپلیس با تمام عظمتش پیدا شد.بازتاب نور خورشید از ستون هایش ،زیبایی خاصی به آن داده بود،مجسمه ی فیدیاس از جلوی معبد پارتنون انگار به مردم نگاه می کرد. مستقیم به خارج شهر و به سمت آکادمیا رفتم. باغی زیبا با درختانی سرسبز.ازدر آن وارد شدم،جمله ی ورودی توجهم را به خود جلب کرد :( هر کس هندسه نمی داند،وارد نشود) داخل آکادمیا در زیر درختان، افلاطون در حال صحبت کردن برای شاگردانش بود. خیلی تغییر کرده بود. از وقتی دادگاه،سقراط را به جرم تشویش اذهان عمومی به مرگ محکوم کرد، خیلی شکسته شده بود.باز هم همان احساس عجیب در من به وجود آمد: (تشویش اذهان عمومی)این عبارت چقدر برای من آشنا بود.( کشتن یک فرد به خاطر عقایدش). به ذهنم فشار آوردم ولی متوجه نشدم که این جملات را کی شنیده بودم.درپشت جمعیت نشستم.بحث آن روز درباره ی مشاهیر هندسه بود.افلاطون خیلی آهسته و شمرده شروع به صحبت کرد: (تاریخ هندسه در یونان به تالس بر می گردد. او اولین کسی بود که اعتقاد داشت باید هندسه را از راه استدلال آموخت نه آزمایش و تجربه. تالس سعی می کرد با اصول سازی در هندسه، روش تجربه و شهود را برای حل مسایل ریاضی از بین ببرد.این سعی و کوشش به مدت 2 قرن توسط فیثاغورس و شاگردانش ادامه یافت.(2قرن سکوت).شخصیت عرفانی و فلسفی فیثاغورس بیشتر از جنبه های دیگرش نمود داشت.فیثاغورس به تناسخ روح و اشتراک اموال اعتقاد داشت.) با خودم گفتم: (پس فیثاغورس اولین کمونیست تاریخ است!)افلاطون همچنان ادامه می داد: (فیثاغورس معتقد بود با یادگیری موسیقی و ریاضیات می توان روح را متعالی ساخت.مردم بیشتر به چشم یک پیامبر به او نگاه می کردند تا یک ریاضی دان.(شاید هم وانمود می کرد) مهم ترین کار فیثاغورس و شاگردانش کشف اعداد گنگ بود. پس از فیثاغورس،بقراط توانست تمامی مطالب پیشینیان را نظم دهد و در کتابی به نام اصول گرد آوری کند.) بحث که به اینجا رسید از آکادمیا بیرون آمدم.سربازان حکومتی در حال خواندن بیانیه ای بودند و مردم دورشان جمع شده بودند. به طرف جمعیت رفتم.متنی خوانده می شد، در حقیقت صلح نامه ی شاه ایران بود. این روزها،دولت آتن تحت سلطه ی شاه ایران بود. اردشیر دوم،پادشاه ایران،با این که قدرت نظامی زیادی نداشت،اما با سکه های طلا دولت آتن و اسپارت را به جان هم می انداخت و از ضعف دو طرف استفاده می کرد تا قدرت خود را بر آن ها اعمال کند. همه ی مردم از این وضع ناراحت بودند،اما من احساس خوبی داشتم.نمی دانم چرا؟باز هم همان احساس عجیب.لعنتی!صدای زنگی از طرف آکادمیا به گوش می رسید.صدایی ملایم و پیوسته.صدایی شبیه یک ملودی.خواستم به طرف آکادمیا حرکت کنم که دیدم نمی توانم.انگار پاهایم به زمین چسبیده بودند.خیلی عجیب بود.احساس کردم کسی مرا تکان می دهد...... چشم هایم را باز کردم . ساعت در حال زنگ زدن بود(همان صدای زنگ آکادمیا!)و پریسا هم بالای سرم تکانم می داد.همه چیز روشن شد!دیگر آن احساس عجیب را نداشتم.ساعت 10 صبح بود.پریسا با لبخندی که به لب داشت ازم پرسید آماده ای؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:29 توسط زهرا |
|
|
سرانجام بعد از بوقی قرنی سالی اومدم که آپ کنم فک کنم اخرین آپم ماله روزه مادرپارسال باشه دقیقان یادم نیست خلاصه امسال سوم دبیرستان بودم رشتم هم که میدونین ریاضی بود چپ میرفتم راست میرفتم همه بهم میگفتن تو سوم ریییییییاااااااااااااااااااضضضضضضضضضضیییییییییییییییییییی هستی باید درس بخونی امتحانات نهایی اگه تجدید بشی خنده زار همه میشی درس بخون خلاصه منم هرجا حرف درس بود فلنگو میبستم در میرفتم حالشونو نداشتم خودم هزارتا بد بختی داشتم دیگه حال گوش کردن به این اراجیف و نداشتم پروژمون رو دستمون بود ( رو دسته منو پریسا) در به در دنباله مهندس میگشتیم خلاصه دیگه حال اطرافیانمو نداشتم تموم تابستونم درسای سال سوم و خوندم که مثلا تو مدرسه راحت باشم از من به شما نصیحت اگه اهله درس خوندنین خودتون درس بخونین نرین کلاسهای تقویتی اگه میرین هم جزوه هاتون و بخونین نزارین تلانبار بشه از من گفتن تمام تابستون تو برق آفتاب خوزستان که بلا نسبت شما خر تب میکنه و سگ .... من احمق رفتم کلاس تا شهریور ماه بود که بابام به سرش زد بریم مشهد منم یه تفریحی کردم این از تابستون پارسال که تعریفی نداشت دیگه دمدمای مدرسه بود داشتم کتاب و دفتر و اینجور چیزا جم میکردم تا مدرسه شروع شد اوایل سال تا ترم اول تقریبا خوب بود بد نبودم دل به درس داده بودم تا اینکه گفتن میخان یه امتحان حسابان بگیرن تو سطح شهر دبیرمون هم که تا عمر دارم حلالش نمیکنم اون منو بدبختم کرد فقط آرزو میکنم بچش بیاد زیر دستم روزی یه فصل کتک حوالش میکنم میفرستمش در خونشون گفت میخام تو کلاس یه امتحان بگیرم انتخاب کنم برین اونجا امتحان بدین خدایش من حال اینطور برنامه ها رو نداشتم درسم همینطوری که بگم خوندم جزوه امو باز کردم نشستم به درس خوندن یعنی آخه این خودش چنتا رو انتخاب کرده بود بعد گفت اگه بقیتون خوب بودین میفرستمتون برین منم که دیگه با این حرفش انگیزم به طور کلی خوابید خلاصه امتحانو میگیره منم تا ورقم و داد یه سوال 2 نمرهای حل کردم پا شدم ورقمو دادم خلاصه امتحان روز شنبه بود ورقامونو روز 3 شنبه آوورد تایم صبح بودیم اوومد رفت تو دفتر نشست آبرومون رفته بود اومد تو کلاس گفت زهرا بیا پا تخته منم ماژیکمو ورداشتم رفتم باورتون نمیشه چشاش مثله ازرق شامی در آوورده بودم همه وجودم رفته بود رو ویبره داشتم سنگ کوب میکردم اگه بهم آمپر سنج وصل میکردن نشوون میداد آمپرم رو 1000 بود قلبم تو دهنم بود میترسیدم دهنمو باز کنم بپره بیرون گلوم خشک بود همه بدنم خیس عرق شد سرم سوت میزد هی به خودم تف و لعنت میفرستادم حال بقیه هم بهتراز من نبود خلاصه یه سوال داد تا نصفه حلش کردم اومدم برا بقیش ازش یه راهنمایی بگیرم که گفت نمیخاد یکی دیگه بیاد حلش کنه بقیه هم میخواستن سواله منو بکنن که نزاشت گفت بتمرگین سر جاتون نزدیک بود سکته کنم یعنی نمیدونم شایدم 2 ،3 تا زده بودم خبر نداشتم خلاصه اسمامونو شروع کرد بخوندن من 3 وومین نفر بودم اوومدم بیرون پخی زدم زیره خنده حالا همه داشتن گریه میکردن خلاصه رفتیم دفتر میخاستن مامانامون و ببریم مدرسه من میخواستم بگم بابام بیاد بهتره آخه شما نمیدونین مامان من یه حکومتیه برا خودش تو خونه همه مون ازش حساب میبریم حتی بابام با پادرمیونی مدیر و معاونامون قایله موقتا خوابید اما ابرون رفت تو مدرسه فقط مونده بود یکی تو خیابون بیاد بپرسه چرا بردنتون دفتر ماجرایی بود حالا بزارین یه خاطره بگم از دبیر دین و زندگیم متنفر بودم اینهو جادوگرا بود من تو عمرم تو سال بالاترین نمرم از دین و زندگی 9 بود اونم به لطفه دوستان با کلی تقلبی این درو اوندر کردن نمره میووردم خلاصه یه دفعه اومد امتحان بگیره میبردمون تو نماز خونه منم نوشتمو پاشدم ورقمو دادم کفرم در اومده بود رفتم بیرون یه فکری زد به کلم کفششو بردم قایم کردم یکی دو ساعت دنباله کفشش بود تا بچه ها پیداش کردن کارد میزدیش خونش در نمیومد گفتم اگه اینطوری ادامه پیدا کنه میزارمش تو کیفم که دیگه اصلا دستش بهش نرسه خلاصه اینم گذشت تا رسید دم عید و اینجور کاراش تعطیلاتم گذشت تا اوومدیم دوباره مدرسه هی امتحان پشته امتحان تا ماندگار خانم که میخام سر به تنش نباشه آرزومه یه روز گچش بگیرم تا یه جماعت دانش آموزی ازش راحت بشن دبیر هندسه ام بود یعنی هیچی بارش نبود اگه از خودش یه امتحان بگیرن 10 نمیاره فقط ادعاش میشه اومد گفت میخام امتحان بگیرم حالا کی بود روز 1 شنبه بچه ها امتحانو لغو کردن انداختنش 4 شنبه همون روزش من شبش نخوابیده بودم خسته کوفته زنگ دوم نرفتم کلاس نگو این بچه ها نامرد میرن میگن اینا هم زنگ میزنن خونه مامانامون باین واویلا اگه بدونین چه محشره کبرا11 ای شده بود ابرومون رفت جومه عثمون تنمون کردن خلاصه اینم پشته سر گذاشتیم تا امتحانا شرو شد وای نمیدونین با چه جون کندنی امتحانا رو دادم تو همین امتحانا بود که دیکه 2تا طرحمون رو فرستادیم جشنواره اینجا باید از دو نفر تشکر فراوان بکنیم یکی آقای امیر غلامرضایی که تو ساختن طرح خیلی زحمت کشید امیدوارم بتونیم زحمتاشو جبران کنیم و یکی دیگه هم آقای کاوه صرافیون که تو ساختن بدنه واسه ی طرح خیلی زحمت کشید با اینکه خودشون خیلی مشغله ی کاری داشتن بازم از این دو عزیز واقعا تشکر میکنم دستشون درد نکنه امیدوارم خدا هرچی میخان بهشون بده.
خلاصه اینم از یه سال مدرسه ما و اتفاقاتش البته اتفاق که زیاد برای منو پریسا افتاد که دیگه حال تایپ کردن ندارم وگرنه بازم مینوشتم انتخاباتم که دیگه ولش کن فقط یه جمله بگم که "رای مارو دزدیدن دارن باهاش پز میدن" |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 13:59 توسط زهرا |
|
|
بنام خدا سلام رفقای پارکابی دم رکابی و با حال خودم اول از اینکه سه ماه ازم خبری نبود شرمندم سرم شلوغ بود دوره درسها ام خدا و مدرسه و اینجور چیزا بودم بعد هم دوره دانشگاه رفتن و اینجور برنامه ها بود اما در عوض الان می خوام جبران ما فات کنم و عوض سه ماه واستون حرف دارم که واستون بگم. حالا گوش کنین. اپ قبلی در مورد ایام قبل از نوروز بود و تمام خراب کاری هایی که من و سایر دوستام انجام دادیم بود حالا می خوام درمورد ایام بعد از عید و ایام بد امتحانا واستون بگم . اولش که ایام عید بود همچین خوش نگذشت چون همش تو فکر درس بودم و البته نه اینکه درس خوندم ها نه عذاب وجدان درس نخوندن و داشتم ولی خلاصه هر طوری بود گذشت تا اینکه به سر من و پریسا زد که دنبال کارامون و بهتر بگیریم (ما داریم یه اختراع تو سازمان ثبت کشور به ثبت می رسونیم دانشگاه رفتن مون واسه اینه والا ما که گروه خونی مون به اونا نمی خوره . بگذریم ، خلاصه مدرسه رفتن مون ادامه داشت تا 19 اردیبهشت اون هفته من روز شنبه امتحان ریاضی داشتم از روز 5 شنبه نشستم به درس خوندن تا خود روزشنبه اخه اون روز من تایم بعداز ظهر بودم زنگ دوم ریاضی داشتم دبیرمون نصفه زنگ رو درس داد بقیه اشو گذاشت تا امتحان بگیره بعد گفت امتحان تا زنگ اخر ادامه داره اخه تعداد سوالاش زیاد بود بعد ما وسط امتحان بودیم که دبیرمون به قول خودش به همکارش میگه که زنگشو بده اونم میگه نمی دم خلاصه خانم شعبانی (دبیر ریاضیمون) میگه امتحان واسه خودتون من اولش شوکه بودم کم کم که هضمش کردم فهمیدم داره میگه امتحان کشک مدرسه رو گذاشتم تو سرم داد و بیداد جیغ و عشق و حال اینقدر حال کردم که زنگ بعدش کلاس زبان فارسی رو نرفتم کلاس البته بودن یا نبودنم سر کلاس زیاد توفیقی نمی کرد چون از اول سال تا اخر سال فکنم فقط روزهایی که امتحان داشتم سر کلاس بودم من کلا سر زنگ دین و زندگی ، جغرافیا ، عربی و زبان فارسی زیاد نمی رفتم چون نه از دبیرام خوشم میومد نه از درساشون یهسری هم که با هر 3تا دبیر کلاس داشتم تو یه روز شدیدا کرم معلم ازاری از راه دهان گرفته بودم هر سه تا زنگ نداختنم بیرون تقصیر خودشون بود می خواستن باهام کل نکنن منم جواب دادم البته من تنها نبودم ولی خوب من به نوعی سر دسته بودم خلاصه رفتم دفتر گفتم پرتم کردن بیرون حالا از قضا معاونمون عصبانی بود که من رفتم داخل ، بعد چشاشو اینهو ازرق شامی در اوورد گفت برو بیرون تا از مدرسه پرتت نکردم بیرون اخه نمی دونم اینا چرا به من از این حرفا می زنن مگه من چمه فقط یه خورده چشم درمیارم کار خواصی نمی کنم که . خلاصه اینا همه گذشتن تا اینکه تا اینکه رسیدیم به امتحانا امتحان اولم دفاعی بود اون از ده نمره 10 گرفتم بعدیم فیزیک بود سر امتحان فیزیک نمی دونم چم شد یه دفه زدم زیر خنده کل سالن داد زد تمر کزمون و بهم ریختی خلاصه یکی از مراقبا با لا سر من بود یه ادم اسکول به تمام معنا طرف متصدی ازمایشگاه بود یه چشای چپل چلاغی داشت مثلا داشت مراقبت می کرد من کل جوابارو به فردوس گفتم اون ته سالن نگاهمیکرد میگفت خانوم سرتتو ورق خودت گفتم فردوس حال کن ، خلاصه گذشت تا ریسیدیم به امتحان زبان فارسی گفتم که ما دبیرمون رو خیلی عذابش دادیم اونم لج کرد گفت من سر جلسه دوم ریاضی نمیام منو میگی 1 ساعت از جلسه گذشته بود از 33 تا سوال 12 تا یک نمره ای ننوشتم 75 دقیقه هم بیشتر وقط نبود گفتم جهنم تقلبی می کنیم خلاصه تو عرض یه ربع همه سوالا رو جواب دادم تازه بقیه سوالام هم چک کردم باهاشون غلط هامم درست کردم خلاصه اخر سر هم 18 گرفتم خودم تعجب کرده بودم گفتم شاید اشتباهی شده شاید ورق مال کسی دیگه بوده هخه من سر جمع توی طول سال سه دفه زبان فارسی سر کلاس نبودم گفتم الهی شکر خلاصه رسیدیم به دین و زندگی امتحان استانی بود و مزخرف من سه دورش کرده بودم کتابو ولی سر جلسه نمی تونستم بنویسم 13 تا سوال بود 16 نمره همه تو همون ورق سوال جواب داده بودنمن 2تا پاسخ نامه باهاش داده بودم ولی اصلا ارزش تصحیح نداشت یعنی یه جورایی نقاشی کشیده بودم تو پاسخ نامم یعنی یه طوری بود که من واسه یه سوال نیم نمره ای 5 تا6 خط جواب میدادم یعنی از خونه پیغمبر شوروع می کردم تا خونه بلال حبشی همه رو تو پاسخ نامه اووردم بعد اگه میدیدم کم شده دوباره از سر میگرفتم همه رو از اول می نوشتم خلاصه سر اون امتحان هم یه کم تکون خوردم واسه تقلبی ولی خوب همه مراقبا بالا سر من متمرکز بودن انگار خبرشون کرده بودن عصابم و خط خطی کردن . خلاصه امتحانا هم تموم شد و ما همچنان بیکار بودیم تا اینکه رو ز مادر فرا رسید من همچنان بی پول میتاختم و ادعام می شد تا خلاصه کل دارایم رو جم کردم به زور 22 هزار تومن شد رفتم واسه مامانم خرید کنم اخه با 22 هزلر تومن به من فحش می دادن که من رفته بودم خرید اونم روز مادر تو همین حالا بودم که یه دفعه صدای sms گوشیم اومد دیدم یکی از عمو هامه smsاینطوری شروع شده بود نوشته بود (شدم از مردی و مردونگی سیر دارم / دارم شاکی میشم از دسته تقدیر/ برای روز مادر شمش و سکه / واسه روز پدر شورت و عرق گیر) دروغچرا ولی دلم واسش سوخت خوب داشت حقیقت رو می گفت واسه روز مادر طلا فروشی ها کیپ تا کیپ پر مشتریه ولی واسه روز پدر هیشکی هیچی نمی خره جز جوراب و (....)و ..... (اون رو نمی تونستم واضح بگم) خب حالا من نمی گم مثلا واسه باباتون گوشواره بخرین یا النگو ولی خب حد اقل جوراب که میخرین یه ضمیمه داشته باشه البته نه(.....). مامان جونم دوست دارم بابا من عاشقتم .یا حق. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:43 توسط زهرا |
|
|
به زودی در اینجا پست جدیدی خواهید دید. مامان جونم دوستت دارم قد یه دنیا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:3 توسط زهرا |
|
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و نهار یامحولالحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال سیب و سبزه و سمنو و سنجد و سکه و سیر و سماق و بعضا چیزهای دیگه .... عموما چیزهایی هستند که سر سفره هفت سین می زاریم . میخواستم زودتر از اینا اپ کنم ولی یه مسائیلی پیش اومد که نشد و من مجبورم امروز که الان دقیقا سه وز از عید گذشته دارم این کرو انجام میدم خب بگذریم.میخوام از مدرسه و اتفاقات هفتته قبل از عید براتون بگم . کلاس ما خیلی اصرار داشت که از 23وم دیگه مدرسه نیایم البته من و بهاره(لوس بی مزه ) و بهناز و پریسا این کارو کردیم وروز شنبه نمی خواستیم بریم بعد پریسا ما رو خونه ی ننه اش دعووت کرد به صرف خونه تکونی خلاصه من روز شنبه ساعت 10/30 بود که از خواب بدار شدم میخواستم برم خونه ننه پریسا که تلفن زنگ خورد ممامانم گفت صبر کن شاید با تو کار داشته باشن منم موندم اخه یکی نیست به من بگه احمق...... مریضی چرا وایسادی بعد مامانم گفت بیا با تو کار داره تلفنو که ور داشتم یکی از اونور شرع کرد به دادو بیداد که تو اهل بیتت(بهاره(لوس بی مزه ) و بهناز و پریسا) بیخود میکنین واسه کل مدرسه تعیین تکلیف میکنین حالا من هنوز تو فاز خواب بودم درست هواسم کار نمیکرد منم شروع کردم به فحش دادن تا اینکه مامانم گوشی رو ازم گرفت با یارو صحبت کرد بعد منه خاک تو سر که تازه دوریالی چکش خوردم جا افتاده بود فهمیدم مدیر مدرسمونه به مامانم گفت این دختر یاغی تو بفرست بیاد مدرسه وگرنه میام خونتون شلوارشو میدم دسش مامانمم که تازه از عالم هپروت بیرون اومده بود چشاشو اینهو ازرق شامی در اوورد گفت پدر سوخته منو مدیر و معاونا رو دو در میکنین میرین ددر دودور هان یالا لباس بپوش برو مدرسه من هنوز درست ملتفت نبودم که یهو مامانم شلوار لی مو از پام در او ورد و لباس مدرسمو کرد تنم گفت یا لا برو مدرسه منم اینهو این کورا راه افتادم که برم یهو مامانم که تازگی ها جو تارزانیش گل میکنه داد زد و پرید گفت کجا ؟ گفتم : مدرسه گفت صبر کن اژانس برسه منم موندم تا اژانس بیاد بعد رفتم مدرسه دیدم مدیر مون با اون قیافیه شیزوفرنی حادش وایساده دم در سالن گفت های فلانی گفتم چیه گفت اهل بیتت کو گفتم دارن خونه مادر شوهرت و تمیز میکنن (اخه مدیرمون زن عموی پریسا س) گفت برو زنگ بزن بیان منم رفتم خلاصه این بود اون مکافات ما با مدیرمون . خلاصه من فقط فردای اون روزو رفتم دیگه هم گفتم نمیام . خلاصه بقیه روزارو گذروندیم تا روز 5 شنبه رسیدو مامانم گفت سفره رو پهن کنین سفره رو پهن کردم گفتم تا سال تحویل شد منم به ماما نو بابام و خواهرم و وحید برادرم عید و تبریک گفتم بعد هی چشمم به قران بود که کی بابام بازش میکنه تا من عیدیمو وردارم خلاصه مراد این یکی هم واصل شد بعد م هممون با هم رفتیم خونه ی بابا بزرگم تا عیدیهامونو بگیریم یعنی تنها خواسته ای که از خدا دارم اینه که منو نسیب گرگ بیابون هم نکنه خدا نکنه من گیرکسی بیوفتم این چنگیز غارت میکنم و شخم میزنم بعدس با همه نوه 13 تا که خدا 2 برابرمون کنه ریختیم سر همدیگه شروع کردیم به زدن هم بعد من چشمم همش به جبی داییم بود که بد مدل پف کرده بود بهد فهمیدم همش دستمال بود خلاصه بقیه شو میزارم با اپ 13 بدر میگم بزارین اول نحسی رو در کنیم بعدن حالا به قول حسین جعفریان فعلا بای تا های . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:35 توسط زهرا |
|
|
بنام خالق هستی سلام رفقا اول از هر چیز یه تبریک بزرگ به فجر افرینان بزرگ نمیدونین تو مدرسه ما چه خبره یکی از اون ور سالن داد میزنه خمینی ای امام یکی دیگه میگه الله الله الله لا الله الا اله یکی هم میاد داد میزنه میگه بختیار بختیار نوکر بی اختیار یکی هم میگه ازهاری بیچاره بازم میگی نواره نوار که پا نداره نوار که دست نداره خلاصه هر کی یه چیزی میگه و دهنا بیکار نیست///////////////////////////////////////////////////////////******************************/////////////////////////////////////// خب حالا یه کم از حال و احوالات خودم ومدرسه ام واقعا دهن این ممد اصفهانی رو باید پر طلا کرد واقعا چه خوش گفت (که هرچی سنگه همه پیش پای لنگه)بابا اخه یکی نیست پیدا شه بگه دست از سر کچل این دوم ریاضی بیچاره بردارین میرن میان هی میگن شما دوم ریاضی هستین بابا دوم ریاضی هستیم که هستیم بابا ما نمیتونیم شق القمر کنیم که این دبیر هندسه مون میگه اگه من مشاورتون بودم میفرستادمتون کودکیاری اخه بابا یکی نیست به این بگه که بابا تو بیا درست وبده و برو دیگه ترو چه به این حرفا جوجه لا اله الله هی دهن ادمو وامیکنن به خدا وقتی با این دبیر داریم تا این90 دقیقه بره 90 تا از موهای سرم سفید میشه حالا ولش کن روز شنبه امتحان ریاضی و زبان فارسی داشتیم من که فقط ریاضی خونده بودم اخه از دبیر زبان فارسی مون خوشم نمیاد واسه همین نخوندم روز جمعه شم که پریسا یکی از دوستام اومد که یعنی یعنیا فقط یعنی درس بخونیم ما هم تا همدیگرو گیر میاریم فقط میخندیم خلاصه سرتونو درد نیارم ما درس نخوندیم ولی خب امتحانو خوب دادیم یعنی امتحان اسون بود شایدم ما درسو یاد گرفته بودیم نمیدونم ولی زنگ بعد از ریاضی هنوز دبیر نیومد کلاس گفت سوال اول ما هم جاتون خالی حسابی تقلبی کردیم اصلا من کلا با زبان فارسی مشکل دارم اگه بخونم هم یاد نمیگیرم خلاصه اصلا بیخیال ولش کن بزار یه کم از جاهای باحالش براتون بگم هفته پیش تو مدرسمون مسابقه والیبال بود بعد یکی دو تا از بچه های کلاس ما توی تیم بودن ماها هم همه دور زمین وایساده بودیم هی تشویق میکریم راستی اسم یکیشون طاهره بود ما هم میگفتیم شیر شیران اومده طاهره به میدان اومده یا میگفتیم دوم ریاضی زلزله محبوب هرچی دله خلاصه همه تیمارو ناک اوت کردیم بعدم همه خوشحال رفتیم سر کلاس هان تا یادم نرفته دیروز دبیر جغرافیا مون بردمون نمایشگاه کتاب بعد موقه برگشتن اکثر بچه ها پوستر خریده بودن دبیر مون هم یه دونه تو دستش بود هی میزاشتش در دهنش و هوار میزد فلانی ما رفتیمخلاصه بعد از اینکه صور اسرافیل تموم شد حالا نوبت من بود که صدا زاقارتمو درارم مو هوار بزنم بهاره (لوس بی مزه)بعد همین هین داد قال کردن بودم یه دفه چشم خورد به یکی از برادرها که رو چمن های ارشاد اسلامی بقول بچه ها (هتل چمن )نشسته بود و درس میخوند دیدم چشاشو اینهو ازرق شامی در اوورده زل زده بهم منم خودم زدم به کوچه علی چپ یعنی ندیدمتیا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:42 توسط زهرا |
|
|
یا حق السلام و الحسین والا علی بن الحسین والا اولاد الحسین والا اصحاب الحسین
اول از هر چیز فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت حسین بن علی را به شما عاشقان حسین (ع)تسلیت میگم بعدشم میخواصستم فوت بام ایران گل سر سبد تیم ملی بسمتبال جوان ناکام مرحوم ایدین نیکخواه بهرامی رو به همهی دوستداران ورزش بسکتبال و خونواده داون مکرحوم خصوصا برادر کوچکترش اقا صمد تسلیت بگم خیلی دوست داشتم زودتر از این این کارو انجام بدم ولی چون تو امتحانام بود نشد ولی میخواستم اینو بگم که یاد حقیقت کلاس اولم افتادم که دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره ایدینم خیلی چیزا داشت که خیلیای دیگه نداشتن ولی بازم خدا گلا رو گلچین کرد*
/////////////////////////////////*******************************************/////////////////////////////////////////// 5و6 دیماه عروسی عموم بود منم بخاطر اینکه امتحان داشتم یه شبشو نفهمیدم چی شد خلاصه فرداش رفتیم امتحان دفاعیمونو دادیم شادو شنگول برگشتیم خونه بعد خلاصه کارامونو کردیمو بعداز ظهرم رفتیم ارایشگاه چون کار مونطول کشید از قافله عقب موندیمو مجبور شدیم خدمون با ازانس بریم سالن خلاصه ای رقصیدم اون شب بعدم عمه امو فرستادم به یارو مطربه بگه واسمون عربی بزنه اونم زدو ماهم قر دادیم بعدم رفتیم شام واز این حرفا خلاه سرتونو درد نیارم بقیه شو بیخیال بریم تو بحثامتحاناتم امتحان هندسه وریاضی رو گند زدم امتحان هندسه من تا دلتون بخاد قانون نغز کردموقضیه ساختم خلاصه نمیدونین چه کار کردم تو ورقم گذشت تا امتحان ریاضی من نمیدونم این یارو اسکله (دبیر محترم مونو میگم)ورداشته این سوالا رو از کجا اورده من همه چی خونده بودم الا اونارو اونم تو وسط امتحان قاط زدم پاشودم اینهو گاو مشد حسن رفتم ورقمو دادم گذشت تا رسید امتحان ادبیات ما اینهو اوارها دنبال جا از این کلاس به اون کلاس دربه در بودیم تا گفتن بریم تو سالن ورزش کنار دست اولیا خلاصه منو بهاره(لوس بی مزه )با پریسا یکی دیگه از تفنگدارا یه مثلث تقلبی تشکیل داده بودیم خلاصه حسابی داشتیم حال میکردیم که خاله بهاره از راه رسیدو گفت هییییییییییییییییییییییییییییییییییییش از رو ورق هم تقلبی نکنین میخواستم پاشم سره بهاره رو اینهو مرغ بکنم با این خاله ضد حالش داشتم کفری میشدم ولی اونم گذشت تا سر امتحان فیزیک اخه نه من موندم حالا خودمونیم جایی درز نکنه ای نیوتن همه اینارو با افتادن یه سیب فهمید خب حالا نه اصلا ای کیو 2000 میخوام ببینم درخت قحط بود ای زیر یه درخت دیگه مینشست من که حلالش نمیکنم از خدا هم میخوام شیر مادرشو حلالش نکنه نکبتی رو یعنی اومد کمک کنه میخوام کمکش سر منو بخوره ولش کن الان او دنیا رو ویبره اس اومدیم امتحانا رو خوب دادیمو تا رسید به این سه تا اخری که دین زدگی (منظورم زندگی)و زبان فارسی بودو از همه بد تر عربی ما دین و زندگی رو با هر جون کندنی بود خوندیم ای بدشم نبود نمه میارم تا رسید به زبان فارسی حالا از این دوروزه هی من رفتم تو رفتی او رفت میخوام ببینم ای وسط به من چه ها نه خوحالا به من چه امتحانو همین طوری نوشتم بعدم پا شدم دادم امتحان عربی خان دوازدهم بود که امروز الهی شکر دادمو خلاصه تمومش کردم بعدشم اومدم بیرون ترانهازادی منصورو خوندم(ازادی گرمی دستاتو میخوام ازادی.....حافظا) خلاصه گفتم امروز وقت اپ جدیده برم که بچه ها منتظرن حا در خدمتیم فعلا بای بای........ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:32 توسط زهرا |
|
یا حق
سلام گلای سر سبد اومدم با یه توپه پر با یه دل پر که یعنی اگه جلو رودمو نگیرم لا الله الا اله این حرفه هی میاد ( بابا بی خیال این حرفه ول نمیکنه برو داخل میگم نیا بیرون نیا میگم نیا مگه حرف ادمیزاد حالیت نیست لا الله....) اخ داشتم میترکیدم خلاصه چند روز پیش بردبودنمون برا امتحان امادگی دفاعی یه خانومه بود بهش میگفتن سرکوهکی یه مانتو ارتشی تنش وهی با اون صدا زاقارتش وقیافه شیزوفرنیش میگفت از جلو از جلو از جلو نظااااااام اگه دل شیر داشتی و جگیر زلیخا و نمیرفتی بایستی 1 نمره از همه کم میکرد این از نظام جمع مون بود که صد دفه قبض روح شدیم یه حاج اقایی هم بعدش اومد یه ربعی حرف زد ما هم همون طوری اینهو علم یزید سیخ وایساده بودیم پاهامون خشکید خلاصه حاجی هم سر حرفو هم اورد بعد همون خانومه با اون چشای ازرق شامی در اوردش که اگه به یکی نگاه میکرد طرف قبل از اینکه فرار کنه اول خودشو خیس میکرد داد زد بیاااااااااااااااااین اون طرف نظام بگیرین و کار با اسلحه رو یاد داد هی میگفت پا فنگ پیش فنگ . دس فنگ . دوش فنگ.فنگ فنگ فنگ.........123.123.123.123.123.123. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:5 توسط زهرا |
|
|
سلام اقا وقتی میگم نا ف مونو با بد شانسی بریدن هی نگین کفر میگی دیروز خیر سرمون یعنی عربی داشتیم منم مثله همه از عربی فراری بودم تا اینکه دبیر اومد و چنتا از خودم اسکول ترو شاسکول ترو ور داشت برد پا تخته ازاونا بپرسه خلاصه یه چنتا شون بلد نبودن دبیرم کفری شد حسابی بعد به خیر گذشت تا قرعه بد شانسی به نام پریسا خورد تا یه جایی خوب پیش رفت تا پریسا هم سر یه سوال موند یعنی باید دهن اونی که گفته لعنت بر دهانی که بی موقه باز شود رو طلا گرفت اخه یکی نیست به من بگه اخه نونت نیست ابت نیست دلت درد میکنه مریضی اخه کی میخای برا این دهنت چفت بخری اخه چته که سئوال یکی دیگه رو تو جواب میدی خلاصه از بحث دور نشیم همین جواب سئوال دادن همانا دادو بیداد دبیر همانا ما هم از ترس سرمو نو انداختیم پایین ولی تو دلم میخندیدم ولی چهره ام غمگین بود اره دیگه تریپ بچه مثبت خلاصه اون زنگ همش سرم پایین بود تا زنگ خورد اینم از بد شانسی ما. خوزستان (رامهرمز) اذر 1386 |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:23 توسط زهرا |
|
|
یا لطیف
به سلام به بچه های پارکابی دم رکابی وبا مرام مدرسه اییییییییییییییییی میخواام یه چیز با حال براتون تعریف کنم ماجرا از اونجایی شروع شد که منو بهناز دوستم رفتیم تو حیات مدرسه کنار باغچه نشستیم دیدیم داره یه صدا ناله ای میاد ماهم گوشا مونو سیخ کردیم ببینیم صدا چیه ما هم با اون گوشا سیخ شده و چشای اینهو ازرق شامی دراورده دنبال صدا بودیم تا یه دفعه دیدم اقا خروسه و خانم مرغه از تو علفا اومدن بیرون دیگه خودتون بگیرین ........................................................... گذشت تا روزی که ورزش داشتیم از اونجایی که این مرغ و خروسه خیلی خیلی خیلی از اون خیلیهااااااااااااااااااا سر خوشن رفتن تو باغچه یعنی ما کوریم ماهم که شما بهتر میدونین خلاصه سرتونو درد نیارم ماهم به بهونه ورزش رفتیم تو حیات که بازی کنیم که یهو شصتم خبر دار شد که بلهههههههههههههههههههههههههه دوباره صدا ناله میاد بعد دیدم سرایدارمون با اون قد کج ومعوج ونا میزونش دار میدو دنبال اون ضعیفه(خانم مرغه رو میگم) و خروسه ما هم بازی رو ول کردیم و افتادیم دنبالشون بعد یه دفعه پسر سرایدارمون اینهو جت لی پرید و مرغ رو گرفت خروسه هم به خاطر اون قضیه ناموس و.............................................. اینا خودشو تسلیم کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:19 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 خرداد 1388 تیر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|